تبلیغات
شخصی
شخصی
نبودن،هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست...بودنهایت را از دست نده!

آی غریبه

شانه هایت چه خوش تکیه گاهی اند

آوازت گرمی نفسهای این خسته است

تاکنون پروازت به کدامین اوج بود؟

از کدامین سو آمدی؟

از کدامین جاده می آیی؟

تو را به آشنایی قصه هایم محرم ساخته ام

مرا دریاب!

من نیز غریب مانده ام

به غربت ستاره ها

و شکوه مهتاب

و تیرگی آسمان غزلهایم

با همه غریبه ام

تو با من آشنا بمان!!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط maryam nasiri | نظرات ()

آسمان ابری شد

و تو در ریزش باران دلم گم گشتی

من پی تو همه جا را گشتم

                           تو نبودی

                          رفته بودی

آسمان هی بارید

بر من و اشک غمم هی غرید

و من از حسرت باران لبریز

بی تو بر خش خش برگ خزان لغزیدم

                             گریه را فهمیدم

بی تو من حسرت باران دیدم

بی تو من پنجره را فهمیدم

که عبث چشم به راهت دارد

من به بیهودگی ام خندیدم

من به دریا

به نسیم

به اتاق خالی پنجره ها هم گفتم

که تو رفتی

تو که با من بودی

ولی از بودن بامن رفتی

من پی تو همه جا را گشتم

                        تو نبودی

                       رفته بودی

آسمان ابری شد

و تو در ریزش باران دلم گم گشتی.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط maryam nasiri | نظرات ()

هنوز آن روزها یادم نرفته

قصه های سوار بر باد جز رویایی خام و خیالی چیزی نبوذنذ.

مرا بر روی آشفتگی های باد می رقصاندی می افشاندی می فشردی

رها می کردی...

همیشه بر بام خیال .خویش را می آویختم و می تکاندم.

چشمها را می بستم.

صدای آواز چلچله ها . هزارها.بهار سبز قصه هایم بودند.

تو را آن می پنداشتم که در آغوشت آرام می گیرم.آرام می میرم.

من آن قاصدک خوش خبر بودم که بادهای وحشی سهم خوشی هایش را می دزدیدند.

من آن گلبرگ خوش عطر باغی بودم که عطر خوشم را باغبانم قدر ندانست.

من آن ماهی سرگردان مرداب تنهایی ام که دیگر با او شور شوقی نیست.

رنگی نیست .خیال آب و دریایی نیست.

مرا در وهم آرزوهایم خواباندند.

اینگونه آرامترم.

باران مرا آنچنان می شوید که حتی بر پاهایم جای پایی نیست.

بر دستهایم التماسی نیست.

در چشمهایم برق نگاهی نیست.

و دلم....

آه.....!

و دلم را نقش یاری نیست.

اینگونه شب مرا در آغوش می گیرد.مرا در لطف خود به لطافت و آرامش می رساند.

مرا سوار بر تاریکی قصه هایش به خواب ابدی می برد.

و افسوس که دیگران هیچ یادگاری از من نخواهند داشت.

مرا افسوس می خورند.

مرا بر زبان جاری می سازند.

مرا بر دل فریاد می زنند.

مرا با دستها التماس می کنند.

مرا با چشمها می جویند.

اما....

اما من دیگر از دست رفته ام.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 مهر 1389 توسط maryam nasiri | نظرات ()

بال و پر شکسته

به دیواری چشم دوخته ام

که روبرویم بنا شده

نه شوق پریدن

نه توان بال و پر زدن!

تشنه ی جرعه ای محبت

تا خود را آن سوی دیوار ببینم

افسوس!

پیمانه ها شکسته

پیوندها از هم گسسته است

روی خوش از کسی نمی بینی

پای رفتنم را 

بندی ناگشودنی است

من به سکون زنجیر شده ام!

پیله ی ابریشمی در خود تنیده ام

که هرگز پروانه نخواهد شد

من متولد نخواهم شد!!!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مهر 1389 توسط maryam nasiri | نظرات ()

سلام روشنایی

کو آن کورسویی که در التماسهایم به تو سپرده بودم؟

کجاست آن لبخندی که سالهاست بر لبانم خشکیده و خواستم به من باز گردانی؟

به تو واگذار کرده بودم قلب خالی از شادی ام راکه شادمانی اش بخشی!

پس چرا به غم سپردی اش؟

قلب بخت برگشته ام  جایی خالی برای قصه ای اینچنین تلخ نداشت!

چشمان همیشه خیسم را هنوز چشمه ی اشک جاریست

چرا اینچنین؟

چرا مرگ پایان قصه ی بی رنگ من نبود؟

من به مرگ راضی بودم و تو ناراضی!!!

من تحمل این همه درد را ندارم

من گریه های شبانه ام را .بی خوابی و درد تنهایی ام را پشت پنجره به تو سپرده بودم!

پس چرا باز هم تنها؟

چرا هنوز آغوشم خالی ست؟

در بهت و ناباوری قصه ی تازه ام را می خوانم

تنهای تنها

بی همدم!!!!!!

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مهر 1389 توسط maryam nasiri | نظرات ()

سلام

یه سلام با تمام بی قراری

این روزها به این فکر میکنم که چقدر قیمت قلب آدما پایین اومده

یه مدت طولانی غیبت داشتم

اونم به این دلیل که قلبمو گم کرده بودم

یعنی ....

نمیدونم گفتنش درسته یا نه

اما بذارید نگم

فقط میگم حالا که پیدا شده خیلی درد میکنه

مرا رازی ست به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 مهر 1389 توسط maryam nasiri | نظرات ()

پشت شیشه های مات

کم کم روشنایی سرک می کشد

و من

با بی قراری هایم آرام می گیرم.

چشمهایم خود را به خواب دعوت می کنند

آرام خود را به سردی بسترم می سپارم. 

تنهای تنها

و هیچ آغوشی

خلوت آغوشم را مهمان نمی شود!

به هر سو که می غلطم

بستر پر از خالی ام

کنارم آرمیده است.

روشنایی همچنان پشت شیشه ها نشسته است

تا من کابوسهای شبانه ام را

به بسترم بسپارم و

برخیزم.

به گرمی رنگها پناه می برم.

به قلم التماس می کنم

تا پنجره قلبم را بگشاید

می خواهم برهوت قلبم را آبیاری کنم.

هوایی نیست!

پناهی نیست!

پشتم تکیه به هوای خالی پنجره هاست!

رنج می برم از این همه نا امیدی

درد می کشم

از این همه نامهربانی

خالی از مهرانی یک نوازشم

تنهاتر از تنها!!!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 اسفند 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

با من سخن بگو

از حرفهای پنهان چشمهایت

مرا محرم بدان

پیش پای نگاهت لنگر انداخته ام.

به من نگاه کن!

من نیازمند اندکی مهربانی ام

پر از حرفهای ناگفته

و کلمات از من می گریزند.

کمی سرد است

پنجره ای نیست!

منم و باران

و اندکی غم و تنهایی

کنار بسترم نشسته ام

تا بی قراری هایم را آرام کنم

اما بی تو نمی شود.

تو را از هر سو جستجو کنم

می گریزی!

رد پایت همه جا هست

تو خود را پنهان می کنی

و زخمهای من سر باز می کنند.

هر روز

با همین زخمها بیدار می شوم

بی مرحم

بی آنکه دست نوازشگری باشد.

پای پیاده

راه همیشگی نبودنت را طی می کنم

و تو هرگز

رنج مرا نخواهی دید.

تو با من نیستی

تو در من غریبه ای

با زخمهایم

با بغض هایم

تو سایه بلند سکوتی را که در چشمهایم پنهان است

نمی بینی!

راه من و تو

بی آنکه بخواهیم

به آسمان ختم می شود

اما من بیراهه می روم

به جستجوی حقیقت گمشده

به جستجوی خویش!

و کسی دنبال گمشده ام نمی گردد.

جای پاهایت کمرنگ و کمرنگ می شوند

گم می شویم در تکرار

با جملاتی که هرگز بر زبان نمی آیند

و هیچ چیز حریف مرگ لحظه ها نیست.

زمان از دست می رود

و حقیقت پنهان می ماند.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 اسفند 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

نامی نداشت

بی نشان بود و ترک خورده

پاره بود

زیر سیاهی کافر شد

کور شد

آفتاب را نمی دید

و در شب

به کوری خویش می نگریست

روشن شد

آسمان را به تماشا نشست

با خودش گرم گفتگو شد

گرم شد

جاری شد

به آب پیوست

و تشنگان زمین را سیراب کرد.



نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آبان 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

شاید به خاطر تغییر فصل باشه که اینقدر کسلم

اما به این فکر میکنم که بیکاری هم بی تاثیر نیست

جالبه که آدم سر کار باشه اما سر کار باشه

امیدوارم متوجه شده باشین منظورم چیه!

البته اگه خودم سر در آوردم چی گفتم جزء عجایبه

بی خیال

کلا منظورم اینه که اینروزا روزای کسل کننده ایه.

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

بگذرید از این تردیدها

بگذرید

بگذارید دوباره

سایه ام را

در هوای مه آلود قلبتان

در آغوش بگیرم

بگذارید

 چشمهایم را

به دستان مهربان آسمان بسپارم

و در نگاه ملتمسانه اش

 بمیرم



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 مهر 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

اکنون این افق است که مرا به خود می خواند

و شاید غرور یک مرد

و شاید این من هستم

که در عزای نام خویش می گریم

زمان آن رسیده

تا تلنگر دستها مرا به سوی پنجره بخواند

و دلهای کاغذی را از وجود من راحت نماید

ای ابرهای تیره ببارید

ای غزلهای غمگین بسرایید

و ای موسیقیهای جدایی بنوازید

اینک شاهکار عالم

در تشییع اشکهایش مویه می کند



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 مهر 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

باور من نمی شود

در سر من نمی رود

ز ساحل همیشگی

مستی غم گذر کند

در پس این شنیده ها

در گذر قصیده ها

زمزمه ی سیاه شب

با تو شبی به سر کند

عشق و غرور من تویی

راه عبور من تویی

از تب و تاب قلب تو

قاصدکی سفر کند

با تو ولی شنیده ام

که بر گلی دمیده ام

تابش من به روی او

خدا کند اثر کند

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 مهر 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

امروز تولد شرکت روژ آی تیه

منم مثل یه آدم آهنی بی حال منتظزم مدیر عامل بیاد و مثلا جشن شروع بشه.

خیلی جالبه!

از صبح کار و خستگی،حالا هم علافی!

جالب اینجاست که صاحابش نیومده

ما چرا اینجاییم خدا میدونه!

البته ما که میگم منظورم من و آقای شعربافیانیه.

خوابم میاد در حد دکترا و من هنوز سر کارم

یکی بهم بگه مگه مجبوری؟

خب نتونستم بگم نمنیمونم،گفتم ناراحت میشه.

کم رویی هم مایه دردسره.

چیه؟؟؟

بچه خجالتی ندیدی؟

حالا ببین

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()

منم همرنگ با باران

و باران قصه ی درد است

و دردم غصه ای دیگر

نمی دانم که می دانی بهارم در خزان رنگ است

دلم بی تو در این دنیا کمی تنگ است

نمی دانم که می دانی امیدم با تو پیدا شد

شبم با رنگ شب بوها،به عشقت فاش و رسوا شد

نمی دانم!

تو می دانی؟!

چرا در خواب من هرگز نمی آیی؟



نوشته شده در تاريخ شنبه 4 مهر 1388 توسط maryam nasiri | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

درباره وبلاگ
موضوعات
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :